بایگانیِ دسامبر 2010

برای یک زن 38 ساله در آغاز سال

هرسال، عید، محبوبه ی منی

این را زمانی به تو میگویم

که ساعت نیمه شب زنگ میخورد

و سال گزشته مانند قایقی کاغذی

در آب های اندوه من فرو می رود . . .

این را به شیوه ی خود به تو میگویم

بدون گوشه ی چشمی به تمام آیین های دنیا

.

هرسال عید محبوبه ی منی

این را با تمام سادگی به تو میگویم

همانطور که کودک نمازش را قبل از خواب می خواند

گنجشک بر خوشه ی گندم می ایستد

این را با همان گرمی و شوقی به تو میگویم

که رقصنده ی اسپانیایی پای بر زمین میکوبد

و هزاران دایره به دور کره ی زمین

شکل میگیرد

.

هرسال عید محبوبه ی منی

این چند کلمه را بر باریکه چوبی خواهم نوشت

و شب اول سال برایت پست خواهم کرد

همه ی کارت پستال هایی که در کتاب فروشی ها است

نمیگویند . . . چیزی را که من می خواهم

تمام عکس های آن

شمع ها . . . ناقوس ها . . . درخت ها . . . و گلوله های برفی . . .

و کودکان . . . و فرشته ها . . .

به دردم نمی خورد

کارت های آماده

عاشقانه های آماده

که در فرانسه و انگلیس برای مناسبت ها

نوشته اند

اینها به دردم نمیخورد

تو زنی برای مناسبت ها نیستی

زنی هستی که دوستش دارم

.

عید امسال مانند شاهزاده ها

به خانه ی ما می آید

چرا که دوستت دارم

و اجازه نامه ای گرفته ام

تا درمیان ستاره ها بگردیم

امسال عید

هیچ درختی نخواهیم خرید

درخت خانه ی ما خواهی شد

که آرزوهایم . . . نمازهایم

و چلچراغ های اشکم را

از تو خواهم آویخت

.

هرسال عید محبوبه ی منی

این آرزو آنقدر بزرگ است که میترسم

آن را بخواهم

میترسم به آن فکرکنم

مبادا مردم آن را از من بدزدند

و باید اعتراف کنم که این آرزو بیشتر از

شایستگی من است

گویی بیشتر از اجازه رویا بافته ام

اما

هیچ کس نباید رویاهایم را بازخواست کند

مگر کسی بیچاره ای را بازخواست میکند

که در رویاهایش

پنج دقیقه بر تخت پادشاهی می نشیند

و صحرا را در رویای آب . . .

.

بانوی من، دنبال من به خیابان رویاهای گزشته بیا

برایت شعر خواهم خواند

عاشقانه هایی را که هیچ کس نخوانده است

و چمدان گریه هایم را خواهم گشود

که هیچ کس نگشوده است

دوستت خواهم داشت . . .

.

بانوی من

اگر دست من بود

سالی را تنها برای تو می ساختم

که روزهایش را همانطور که میخواهی از هم جدا کنی

بر هفته های آن تکیه بزنی

و آفتاب بگیری

برساحل ماه های آن بدوی

هرطور که دلت می خواهد

بانوی من

اگر دست من بود

برایت پایتختی در گوشه های زمان می ساختم

که در آن ساعت های خورشیدی و شنی کار نکنند

مگر وقتی که دست های زیبای تو

در دست های من خوابیده اند

.

بیشترین چیزی که در گفتار آزارم می دهد

کلماتم تو را کافی نیست

و بیشترین چیزی که در نوشتار آزارم می دهد

که نمی نویسند تو را

تو سخت نوشته می شوی

نوشته نمی شوی

.

دوست داشتنم را از سالی به سال دیگر می برم

همانگونه که دانش آموز مشق هایش را به دفتر جدید می برد

صدایت را می برم . . . بویت را . . . نامه هایت را

شماره تلفنت را . . . و صندوق پستی ات را

آنها را در گنجینه ی سال جدید می آویزانم . . .

و اقامت نامه ای برایت می نویسم

که همیشه در قلبم بمانی . . .

.

.

هر سال عید . . . از زمین لرزه ات می افتم

و از بارانت خیس می شوم

هر سال عید . . . نمی دانم تو را چه بنامم

برای خودت نامی بیاب

همانطور که نقطه جایش را در خط پیدا می کند

و همانطور که شانه در موج گیسوان

اگر نامی نداری

بگزار تا صدایت کنم

محبوبه ی من

.

.

به یاد کریسمسی که با دیدنش،  لغت نامه ی ذهنم به عدد صفر رسید

.

مری کریسمس تو ال اف مای دیر فرندز

ویش یو ا گرید، هپی ن لوولی نیو یر

Advertisements

44 دیدگاه